|
شعر + دلنوشته + معنی
|
به احترام رزهای بر زمین افتاده
اشک هایی که در چشم ها حلقه زدند
نگاه های دوخته به در که هنوز باور ندارند که او دیگر نیست
به احترام عظمت واژه ی "حسرت"
حرفهایی که برای نگفتن ماندند
به خاطر لبهایی که دیگر لبخند در آنها جایی ندارد!
به حرمت بغض هایی که خواستند اما نتوانستند
به احترام عشق..
به احترام تقدس " دوستت دارم "
سکوت میکنیم....
فرقیست میان یک لحظه بودن با تو
وصد سال تنهایی و بودن بی تو
فرقیست میان زیبایی لبخند تو
وکفراگرنباشد هرچه خداوند خلق کرده
فرقیست میان شوق من به چشمانت، هنوز
وحتی شوق کویر به آب
ولی: فرقیست میان حقیقت و واقعیت
فرقیست میان آنچه حقم بود
و آنچه که تو کردی
فرقیست میان دوستت دارمهایی که داشتم
ودوستت دارمهایی که دارم
فرقیست میان دوستت دارمهایی که میگفتی
و دوستت دارمهایی که نداشتی
چاره چیست که فرقیست میان آنچه من بودم و آنچه تو میخواستی؟
چه بگویم از عشقش ؟
که دلم طاقتش طاق شده!
چه بگویم که تا اسمش می آید
بغض آهنگ دلم را بارانی میکند!
چه بگویم که با داشتن حرفهایی به اندازه یک عمر گفتن
وقتی میدیدمش زبانم بی اختیار تنها میگفت دوستت دارم و بس!
چه میتوانم بگویم که با هر بار دیدنش دست و دلم بیشتر میلرزید!
چه بگویم که رفت ، ولی برای همیشه ماند! در قلبم!
هنوزم شبها به خوابم می آید آنگونه که از روزی که
بودن را لمس کردم رویایم تنها محضر او بود !
یعنی هنوزم دوستش دارم؟
تک جمله ای میگویم و بس:
دوست داشتن تنها مصدریست که ماضی و مضارع ندارد
و همیشگیست!
می گریم به یاد لحظه های شاد گذشته
هرچند بی بغض
می رقصند کلمات روی کاغذ، جلوی چشمانم باهم
هر چند بی نظم
چه آسان بود دل بستن
و
چه ناشدنی ست دل کندن
به یاد آغاز می روم به عرش
و
پایان می کشاندم به خاک
به دوستان میخندم که چرا به حالم می گریند!!!
هنوز هم میخندم
شاید باور نکرده ام هنوز
صدایی گوید : تاکی خود فریبی؟!!
صدای شکستنت را خود میشنوی
مگر چه کردم که لایق سنگ شدم؟
کاش رویا می بود....اما..
سنگی که شیشه ی دلم را شکست
چه سنگین است و چه زیبا
می روم آخر ، به کجا؟ نمی دانم
به هر آنجا که پناهم دهند...
لبانم را دوختند و گوشهايم را كر كردند و چشمانم را كور
و گفتند اگر راست ميگويي حالا عاشق شو
پنداشتند چشم و گوش بسته نميتوان عاشق شد
عشق را بايد احساس كرد
پرنده حتي مرده اش هم پرواز مي كند...
ماندن٬آزادی٬تفریح٬خندیدن همه بودند اما واقعا پوچ
نفس هایم بی هدف تر از آبیاری نیزار
زندگی پر بود از پوچی
و آزادترین لحظات بی فردا
دلیل ماندنم را حتی خودم نمیدانستم
و خداوند عشق را آفرید
عشق آمد
خوردن٬خوابیدن همه رفتند
و افتادم به کوچکترین زندان انفرادی که تنها:
پنجره ای داشت به دنیا
حال دیگر خوردنم از برای زندگی بود
ماندم٬نفس کشیدم تا ببینم صورت مهنایش را
خواندم٬نخوابیدم٬رفتم تا نروم از خیالش
پیوسته می گفتم :خدایا ممنون که:
این همه ستاره مرا هدیه داده ای در آسمان
دنیا ازآن من بود
برف با شادی من می بارید
ابر با غصه من می گریست
زندگی ام غوغا بود
وجودم آتشفشان
فقط میخندیدم تا بخندانم و ببینم لبخند زیبایش را
او که می گشود چشمانش را دنیا را نظاره می کرد
من که چشمانم پیوسته باز بودند؛
پنجره را که باز میکردم فقط او را میدیدم
حتی فکرش را هم نمیکردم!!!
آسمان که حسود نبود!
دنیایم را گرفت ٬ شادیم را گرفت
آتشفشانم را منجمد کرد
چشمانم هنوز باز است؛اما پنجره را بسته
حتی خواب و خوراکم را هم پس نداد
به دنیا هم که راهی ندارم از این زندان بی نور و در
ولی امید.......
پس در وجودم می جویمش
بی تردید یافتنی است
این دریا بی اذن موسی نیز شکافته خواهد شد
و تا آخرین لحظه هدفمند درپی یافتنش نفس میکشم
به امید آنکه شاید.....
به سمت ساحل یا شاید سرابی که نامش شادی است
میگویند مگر چیست این شادی؟
با خود می اندیشم که:
شاید فاصله دو غم باشد
شاید دوری از کم باشد
شایدم فراغ از دنیای فانی
و یا شاید چیزی که هرگز به ذهنم خطور نکرده
و شیطان میگوید بیهوده مگرد که مقصدت ترکستان است
ولی نه.....
می خواهم شاد باشم اما راهش را نمی یابم
مرا دریابید
راستی شاید نَگریستن و نِگَریستن به شمایل مهوش دلداده و
آسودن در کنارش باشد
شاید اگر یارم را دریابم هیچ غمی یارای مقابله با شوقم به
پرواز به عرش را نداشته باشد
و شوم همان فارغ از دنیا
اینگونه است که میگویم: و دیگر شادیهایم را تقسیم نخواهم کرد
چون سهم من از این دنیا میتوانه این زیبایی بی نهایت باشد که
به من شادی می بخشد
گفت نميدانم برو ازکدخدا بپرس!
از کدخدا پرسيدم: کدخدا عشق چيست؟
گفت:روستا جاي آدمهاي بيکار نيست
مرا از روستا بيرون انداختند
به شهر رفتم، به شير فروشي رسيدم
پرسيدمش:شير فروش عشق چيست؟
ليواني شير به من داد و گفت:
برادر صبحانه نخورده اي!؟
به کوه و صحرا رفتم به چوپاني رسيدم
که داشت براي گوسفندانش ني مي نواخت
او را گفتم: چوپان عشق چيست؟
آهي عميق کشيد و دوباره ني نواخت
ناگزير به جنگل رفتم پيرمردي را يافتم که هيزم مي شکست
به او گفتم: هيزم شکن عشق چيست؟
گفت :عش.....ق ..... مکثي کرد و گفت:
عشق در اين هيزم است
که تبر بر سرش ميکوبي ولي
ولي به خاطر گرمايي که شايد به يار دهد دم نميزند